تيله ها


 

نويسنده: اوهان پاموك
ترجمه : احسان لطفي




 
از شش تا ده سالگي ي، لا ينقطع با برادرم دعوا مي كردم و هر چه زمان پيش تر مي رفت ، كتك هايي كه از او مي خوردم هم شديدتر مي شد . برادرم فقط هجده ماه بيشتر سن داشت اما به زور و جثه كاملا از من سر بود و از آنجا كه آن روزها (واحتمالا همين الان) دعواي دو برادر و دست به يقه شدنشان كاملا طبيعي و حتي نشانه صحت و سلامت به حساب مي آمد ، هيچ كس زحمتي براي مداخله به خودش نمي داد. اگر يكي از دعواهايمان به شكستن ظرف ها و شيشه ها و كبود و زخمي شدن من منتهي مي شد ، اعتراض مادرم ـ وقتي بالاخره در ماجرا دخالت مي كرد ـ به اين نبود كه چرا كتك كاري كرده ايم يا چرا من به آن روز افتاده ام ، به اين بود كه خانه را به هم ريخته ايم و از آنجا كه نتوانسته ايم اختلافاتمان را به شيوه اي صلح آميز رفع و رجوع كنيم، همسايه ها دوباره از سر و صدا شكايت خواهند كرد.
بعدها وقتي پيش مادر و برادرم از اين دعواها حرف زدم ، ادعا كردند كه چيزي يادشان نمي آيد . گفتند كه مثل هميشه اين ها را از خودم درآورده ام تا چيزي براي نوشتن داشته باشم و گذشته اي رنگارنگ و دراماتيك براي خودم خلق كنم . آن قدر صادقانه حرف مي زدند كه بالاخره مجبور شدم باور كنم و به اين نتيجه برسم كه مثل هميشه ، بيشتر از آن كه از زندگي واقعي تأثير بگيرم ، دربند خيالاتم بوده ام. بنابراين هر كسي كه اين سطرها را مي خواند ، بايد به خاطر داشته باشد كه نويسنده شان مستعد اغراق است . اما براي نقاش ، مهم شكل شيء است ، نه واقعيتش و براي رمان نويس ، مهم ترتيب رويدادهاست ، نه خط سير لحظه به لحظه شان و براي خاطره نويس ، مهم تناسب روايت است نه استناد دقيق آن . بنابراين خواننده اي كه متوجه شده باشد من در اين كتاب (1) موقع توصيف خودم ، استانبول را وصف كرده ام و موقع توصيف استانبول خودم را ، حتما تا الان فهميده كه هدف من از روايت اين دعواهاي بچگانه و خالي از ترحم ، مهيا كردن صحنه براي چيز ديگري است . هر چه باشد كودكان تمايلي «طبيعي» به بروز خشونت دارند. براي من و برادرم ، اين خشونت ها معمولا امتداد طبيعي بازي هايمان بود ؛ بازي هايي كه از تركيب بازي هاي معمول با قوانين دستكاري شده اختراع كرده بوديم . در فضاي تاريك و پر سايه خانه، قايم باشك بازي مي كرديم يا گرگم به هوا ، لي لي ، هفت سنگ ، چِكِرز ، شطرنج ، پينگ پنگ (روي ميز غذاخوري خانه كه هر آن مستعد فروپاشي بود) و بازي هاي بديع تري مثل «رقابت هاي تيله اي» ؛ مسابقه اي كه بازتاب ها و تاکتيک ها و اسطوره هاي دنياي مردانه فوتبال در ذهن هاي کودکانه بود. مهره هاي تخته نرد يا تيله هاي شيشه اي را به عنوان بازيكن بر مي داشتيم و استراتژي هاي حمله و دفاعي را كه در بازي هاي واقعي ديده بوديم ، با آن ها تقليد مي كرديم . هر چه چالاك تر و چيره دست تر مي شديم ،اين بازي ها هم روح پيدا مي كرد و زنده تر مي شد . مهره ها يا تيله ها را در دو تيم يازده تايي روي قالي دستبافي كه زمين بازيمان بود مي چيديم و در چهارچوب قوانين دقيق و پر تعدادي كه بعد از صدها دعوا به آنها رسيده بوديم ، شوت هايمان را روانه دو دروازه چوبي كوچكي كرديم كه يك نجار محلي برايمان ساخته بود. بعضي وقت ها روي تيله ها اسم بازيكنان بزرگ فوتبال را مي گذاشتيم و مثل آدم هايي كه بچه گربه هاي راه راهشان را بي هيچ مشكلي از همديگر تشخيص مي دهند ، ما هم تيله هايمان را با يك نگاه مي شناختيم . مسابقه را به شيوه «هاليت كيوانش» ـ بزرگ ترين گزاشگر ورزشي آن روزها ـ براي تماشاگران خيالي گزارش مي كرديم و وقتي توپي وارد دروازه مي شد ، با شور و حرارت آدم هاي حاضر در استاديوم ، فرياد مي زديم «گــــــل» و بعدش هم اداي حركات هماهنگشان را روي سكوهاي ورزشگاه در مي آوريم . به اين شلوغي ، اظهار نظرها و حرف هاي فدراسيون فوتبال ، بازيكنان ، خبرنگاران و حتي هواداران تيم ها را هم اضافه مي كرديم و به اين ترتيب طولي نمي كشيد كه يادمان مي رفت اين فقط بازيِ يك بازي است و كارمان به دعواها و درگيري هاي مرگبار مي كشيد. بيشتر وقت ها من با همان يكي ، دو ضربه اول لت و پار مي شدم.
جرقه نخستين اين دعواها را معمولا شكست خوردن ، تقلب كردن و سر به سر گذاشتن هاي بيش از حد مي زد اما چيزي كه نفت به آتششان مي ريخت ، رقابت بود؛ دعوا نمي كرديم كه مشخص شود حق با چه كسي است ، دعوا مي كرديم كه معلوم شود چه كسي قوي تر ، با استعداد تر ، داناتر يا باهوش تر است . دعواها به جز اين ، بستري بود براي بروز اضطراب و تشويشمان ؛ اضطراب حاصل از اجبار به دانستن و ياد گرفتن قواعد بازي ـ و به طور غير مستقيم ـ قواعد دنيايي كه به زودي ما را فرا مي خواند تا چالاكي جسم و مهارت ذهنمان را اثبات كنيم . سايه فضا و فرهنگ حاكم بر كودکي مان در اين رقابت ها پيدا بود؛ فرهنگي كه عموي مرا وا مي داشت تا هر وقت پابه خانه اش مي گذاشتيم ، با جدول كلمات و معماهاي رياضي اش به ما حمله ور شود؛ فرهنگي كه رجزهاي نيمه جدي ساكنان طبقات مختلف آپارتمان را ـ كه هر كدام طرفدار يك تيم فوتبال بودندـ برايمان به ارمغان مي آورد؛ فرهنگ جاري در كتاب هاي درسي مان كه در ذكر فتوحات تركان عثماني اغراق مي كرد.
مادرم هم احتمالا در اين ماجرا سهمي داشت ، چون براي آسان كردن زندگي روزمره اش ، هر چيزي را به رقابت و مسابقه تبديل مي كرد. مي گفت : «هر كسي كه زودتر لباس خواب بپوشد و در تختش باشد ، يك بوس مي گيرد» يا «هر كسي كه سه ماه زمستان را بدون سرماخوردن يا مريض شدن رد كند ، يك جايزه پيش من دارد» يا «هر كس كه شامش را زودتر تمام كند و چيزي هم روي لباسش نريزد ، بيشتر دوست دارم.» اين تحريكات مادرانه قرار بود دو پسر را ساكت تر و سر به راه تر كند و در مسير «پرهيزگاري» و صلاح بيندازد.
برادرم هميشه در مدرسه از من بهتر بود. آدرس همه را مي دانست و مي توانست عددها ، شماره تلفن ها و فرمول هاي رياضي را مثل يك ملودي اسرارآميز در ذهنش نگه دارد (هر بار كه با هم از خانه بيرون مي رفتيم ، من وقتم را به تماشاي ويترين مغازه ها ، آسمان و هر چيزي كه «عشقم» مي كشيد مي گذراندم و او در همان حال به شماره خيابان ها و اسم ساختمان ها نگاه مي كرد). عاشق از حفظ خواندن قوانين فوتبال ، نتايج مسابقات ، پايتخت كشورها و آمار و ارقام ورزشي بود، همان طور كه حالا ـ چهل سال بعد از آن دوران ـ از ذكر ايرادها و كاستي هاي رقباي دانشگاهي اش و اين كه چه سهم اندكي در فهرست ارجاعات علمي دارند ، لذت مي برد. درست است كه علاقه من به نقاشي تا حدي نتيجه اشتياقي بود كه به تنها ماندن و وقت گذراندن با مدادها و كاغذهايم داشتم اما حتما ربطي هم به بي علاقگي مطلق برادرم به آن داشت .
اما بعد از ساعت ها نقاشي ، اگر آن خرسندي و رضايتي كه در جست و جويش بودم به دست نمي آمد ، وقتي تاريكي خانه پرده پوش و پر اثاثيه مان ، آرام آرام در روحم رخنه مي كرد ـ مثل همه اهالي استانبول ـ دنبال راه ميانبري براي پيروزي مي گشتم و وارد نسختين رقابتي مي شدم كه ممكن بود چنين پيروزي زود هنگامي را نصيبم كند: مسابقات تيله اي ، شطرنج ، هفت سنگ و هر بازي اي كه در آن لحظه به مذاق هر دو نفرمان خوش مي آمد و من مي توانستم برادرم را به انجام دادنش وسوسه كنم.
سرش را از روي كتاب بلند مي كرد و مي گفت: «پس تنت مي خارد ، هان؟» و منظورش خود بازي اي بود كه بيشتر وقت ها بازنده اش من بودم ، نه دعواها و كتك كاري هاي بعدش. مي گفت : «كشتي گير مغلوب ، از كشتي خسته نمي شود» و اشاره اش به آخرين شكست من در اين بازي ها بود. مي گفت: «من يك ساعت ديگر كار دارم ، بعدش بازي مي كنيم » و سر كتابش بر مي گشت . هر چقدر كه ميز او تميز و مرتب بود ، ميز من به سرزميني زلزله زده مي مانست.
اگر دعواهاي نخستينمان كمك مي كرد تا راه و چاه دنيا را بشناسيم ، نزاع هاي بعدي بيشتر شيطاني و تهديد آميز بود. زماني دو برادر بوديم كه داشتيم با هم بزرگ مي شديم ـ زير نگاه نگران و تذكرات پياپي مادري كه مي كوشيد جاي خالي پدر غالبا غايب را پر كند ـ به اين اميد كه شايد با انكار اين خلأ بتواند جلوي ورود حزن و اندوه شهر به درون خانه را بگيرد ولي حالا مثل دو موجود مذكر تازه بالغ رفتار مي كرديم كه هر كدام عزمش را براي مشخص كردن قلمروي شخصي جزم كرده است . در اين فضاي جديد ، حتي قوانين و مقرراتي كه طي ساليان دراز براي حفظ صلح بين خودمان وضع كرده بوديم ـ چيزهايي مثل اينكه كدام بخش از قفسه مال چه كسي است ، كدام كتاب ها به چه كسي تعلق دارد، چه كسي و براي چه مدت مي تواند توي ماشين كنار پدر بنشيند ، چه كسي بايد موقع خواب در اتاق را ببندد يا چراغ آشپرخانه را خاموش كند و وقتي آخرين شماره «مجله تاريخ» مي رسد ، اول بايد دست چه كسي باشد . حتي چنين قراردادهايي جا افتاده و تثبيت شده اي هم محل بحث و جدال و توهين و طعنه و تهديد مي شد. كوچك ترين اظهار نظر خصمانه اي ـ «مال منه ، دست به اش نزن» يا «حواستو جمع كن و گرنه پشيمون مي شي» ـ به مشت و لگد و خشونت مي انجاميد و من براي محافظت از خودم به جالباسي هاي چوبي ، انبرهاي فلزي ، دسته جارو و هر چيزي كه مي توانست نقش شمشير را بازي كند ، متوسل مي شدم.
زماني بازي اي را كه در دنياي واقعي ديده بوديم (مثلا فوتبال) با چند تا تيله تقليدمي كرديم . البته كه اگر مساله اي بر سر غرور و افتخار طرفين پيش مي آمد ، با دعوا حل و فصل مي شد اما مهم خود بازي بود. حالا ولي اين بهانه را كنار گذاشته بوديم و دوا مي كرديم تا مسائل معطوف به غرور و افتخار برآمده و از زندگي واقعي را حل كنيم . مدت ها بود كه نقطه ضعف هايي همديگر را مي دانستيم و حالا به تدريج عليه هم به كارشان مي گرفتيم . بالاتر از همه، دعواهايمان ديگر فوران ناگهاني خشم و احساسات كودكانه نبود، تجلي نقشه هاي بي رحمانه اي بودكه براي همديگر كشيده بوديم . يك بار وقتي خواستم برادرم را اذيت كنم ، گفت : «امشب وقتي پدر و مادر رفتند سينما ، آن قدر مي زنمت تا خرد و خمير شوي.» آن شب سر ميز شام ، همين طور كه تهديدهاي برادرم را براي پدر و مادرم تكرار مي كردم ، التماسشان مي كردم كه نروند اما آنها با اطمنيان و اعتماد خوشبينانه نيروهاي حافظ صلحي كه فكر مي كنند بين گروه هاي متخاصم صلح برقرار كرده اند ، از خانه رفتند .
گاهي وقتي در خانه تنها بوديم و با تمام وجود و قوا در يكي از نبردهاي سهمگين مان عرق مي ريختيم ، كسي در مي زد و ما ـ مثل زن و شوهري كه مي خواهند پيش در و همسايه آبروداري كنند ـ جنگ را در ميانه متوقف مي كرديم ، مهمان ناخوانده را بارعايت تمامي آداب و اصول ـ مثل «بفرماييد داخل آقا» يا «لطفا بنشينيد خانم» ـ به خانه مي آورديم و همين طور كه با چشمك به هم اشاره مي كرديم ، براي مهمان توضيح مي داديم كه مادرمان به زودي به خانه بر مي گردد . اما بعد وقتي دوباره تنها مي شديم هيچ وقت مثل زن و شوهرهاي پرخاشگر ـ سر دعوايمان بر نمي گشتيم و در عوض طوري وانمود مي كرديم كه انگار هيچ اتفاقي نيتفاده است . گاهي اگر بدجوري كتك خورده بودم روي قالي دراز مي كشيدم و قبل از آن كه خيلي زود خوابم ببرد گريه مي كردم . برادرم بعد از آن كه كمي پشت ميزش كتاب مي خواند ، دلش براي من مي سوخت، مي آمد بيدارم مي كرد و مي گفت كه لباس هايم را عوض كنم و به رختخواب بروم . اما وقتي دوباره سر ميز بر مي گشت ، من بلند مي شدم و با همان لباس ها در تخت مي خوابيدم و براي خودم ـ بي عرضگي و ضعفي كه باعث شده بود كتك بخورم ـ دلسوزي مي كردم.
غم و اندوهي كه به آغوشش مي خزيدم ـ همان حسي كه با من از شكست و ويراني و حقارت حرف مي زد ـ به من فرصت مي داد تا از تمامي قاعده هاي اجباري فرار كنم ؛ از همه مساله هاي رياضي اي كه بايد حل مي كردم و همه بندهاي «معاهده كارلويتز» كه بايد به خاطر مي سپردم و خودم را سرزنش مي كردم ، حس تيره و تاري به سراغم مي آمد ، صدايي در درونم مي پرسيد : «چي شده؟» من جواب مي دادم : «من بدم» و اين پاسخ ناگهان آزادي سرگيجه آوري ارزاني ام مي كرد. دنياي تازه و روشني پيش چشمانم گشوده مي شد . اگر آماده بودم تا آنجا كه مي توانم بد باشم ، آن وقت مي توانستم هر وقت كه دلم مي خواهد ، نقاشي بكشم ، بي خيال تكاليف مدرسه بشوم و بدون لباس عوض كردن بخوابم.
وجه ديگر ماجرا ، تسلي غريبي بود كه در شكست مي يافتيم، در آسيب ، در كبودي بازوها و پاها ، در لب هاي شكافته و در بيني هاي خونين : جسم زخمي و آزرده من ، سندي بود بر اين كه جنگجوي خوبي نيستم و شكست خوردن و تحقير شدن حقم است . شايد همزمان با همين فكرها بود كه روياها و خيالات روشن ، مثل نسيم تابستان در سرم شروع به وزيدن مي كرد و من در اين خلسه با خودم فكر مي كردم كه يك روز كار بزرگي خواهم كرد. آبشخور دنياي دومي كه حالا پيش چشمم سوسو مي زد و نويد يك زندگي جديد و سعادتمندانه را مي داد ، بيش از هر چيز ، خشونتي بود كه تازه تجربه اش كرده بودم و همين روياهايم را زنده تر و واقعي تر جلوه مي داد . همچنان كه غم و اندوه شهر در وجودم رخنه مي كرد ، به تصادف دريافتم كه وقتي در اين لحظه ها قلم روي كاغذ مي گذارم ، حاصل كار را بسيار بيشتر دوست دارم . دنيا را فراموش مي كردم وسرگرم اندوه خودم مي شدم و تاريكي از جهان رخت بر مي بست.

پي‌نوشت‌ها:
 

1. مقصود كتاب «استانبول ؛ خاطرات و شهر » است .
 

منبع: خردنامه ، شماره 72